خانه » دانلود رمان نقاب شیطان pdf اثر ملیکا شاهوردی

دانلود رمان نقاب شیطان pdf اثر ملیکا شاهوردی

دانلود رمان نقاب شیطان pdf اثر ملیکا شاهوردی

دانلود رمان نقاب شیطان pdf اثر ملیکا شاهوردی pdf

نام : رمان نقاب شیطان

نام نویسنده : ملیکا شاهوردی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1284

پشتیبانی 24 ساعته هفت روز هفته

شماره پشتیبانی : 09178769327

سرکار خانم زینب شورکی

قیمت : فقط 15 هزار تومان

رمان نقاب شیطان

دانلود رمان نقاب شیطان اثر ملیکـا شاهوردی با فرمت های pdf ، اندرویـد، آیفون و جاوا با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

هیچ وقت ، هیچ زمان تحت هیچ شرایطی کسی رو قضاوت نکن، هر موقع کفش های اون طرف رو پوشیـدی و قدم هاش رو برداشتی ، هرموقع طعم سختی های که کشیـده رو زیر زبونت مزه کردی ، هرموقع جا پاش گذاشتی و تـو شرایطش قرار گرفتی، اون موقع برای خـودت ببر و بدوز ؛ ولی قبل اون هیچ کس رو قضاوت نکن. چون زمات مـیچرخه و مـیچرخه، یه روزی یه جایی خفتت مـیکنه، به قول یه جمله ای : « هیچکس نفهمـیـد شایـد شطان عاشق حوا شـده بود که بر آدم سجده نکرد » …

خلاصه رمان نقاب شیطان

بند کوله ام رو، رو شونم جابه جا کردم و به سمت ایستگـاه اتـوبوس حرکت کردم. از پاساژ تا ایستگـاه حدود پنج دقـیقه راه بود و این برای منی که از صبح تا شب رو پا بودم یه ُحسن خیلی خـوب بود.همونطوری که از خیابون عبور مـیکردم حرف های قاسمـی رو تـو ذهنم مرور کردم. اون پیشنهاد مزخرفش که از نظر خـودش برای دختری تـو شرایط من؛ با وضعیت مالی بخـور و نمـیر، یه پیشنهاد طلایی بود

اما از نظر من یه کـار کثیف بود! پوزخند تلخی کنج لبم نشست. زن صیغه ای شـدن یه مرد متأهل، در قبال یه خـونه لوکس و پول های ماهیانه ای که در قبال دوستی ماه به ماه ریختـه مـیشـد به حساب. بی اختیار آه کشیـدم. آهم به قدری تلخ و سوزناک بود که کـامم رو تلخ کرد. من به همون حقوق ساده خـودم راضی بودم تا پول های کثیفی که به دست مـی اومد

به قولی، مـی خـواستم چیکـار تشت طلایی که تـوش خـون بال بیارم؟ با دیـدن ایستگـاه اتـوبوس حواسم جمع شـد. انقدری تـو افکـارم غرق بودم که حتی نفهمـیـدم کی رسیـدم. از دور چشمم به اتـوبوس در حال حرکت خـورد. با عجله دویـدم و فریاد زدم: – آقـــا صــبــر کن… مــــن جــا مــــونـدم… هــی یابو… مــــیــگــم صــبــر کــن…

سرعتش به قدری زیاد بود که نرسیـدم بهش. نفس نفس زنون رو زانوم خم شـدم. – لعنتی… به خشکی شانش! دستم رو زدم به کمرم و به اطراف نگـاه کردم. تاکسی تـو این ساعت خیلی کم بود! پوف کلافه ای کشیـدم و به سمت کوچه حرکت کردم تا مـیانبر بزنم به دوتا خیابون بالاتر که آژانس بود! انگـاری امشب بایـد ولخرجی مـیکردم. از شـدت سوز هوا تـو خـودم جمع شـدم و به قدم هام سرعت دادم

اینطوری فایـده نداشت بایـد با قاسمـی صحبت مـی کردم یک ساعت از تایم کـاریم کم کنه؛ وگرنه هرشب همـین آش بود و همـین کـاسه!نگـاه هراسونی به اطراف انداختم، به کوچه تنگی که تاریک مطلق بود. تنم بی اختیار لرزیـد، گوشیم رو از جیبم در آوردم و خـواستم چراغ قوه اش رو روشن کنم که متـوجه شـدم خاموش شـده!با عصبانیت تکه سنگی که جلوی پام بود رو شوت کردم

نمـی دونستم زمانی که خدا داشت شانس رو تقسیم مـی کرد، من کجا بودم که اینطوری؛ بدبختی و بیچارگی دو دستی به سرم کوبیـده شـده بود. دستم رو فرو کردم تـو جیب کـاپشنم و به قدم هام سرعت بیشتری دادم. کلافه شروع کردم زیر لب غر غر کردن. این کوچه هم که تمومـی نداشت، انگـار تـونل امـیر کبیر بود. با شنیـدن صدای ناله یه مرد پاهام از حرکت وایساد

هرچقدر… هرچقدر پول بخـوای بهت مـیـدم کـابوس! حتی…حتی ده برابر اونا… سر تا پات رو طلا مـی کنم، فقط…فقط بزار من برم! صدای ترسناک و خش داری تـو گوشم پیچیـد و باعث شـد برای ثانیه ای، تنم یخ کنه. – همه اون پول هارو بزار تـو کوزه آبشو بخـور بی …

قـیمت : 22000 تـومان

دانلود رمان نقاب شیطان pdf اثر ملیکا شاهوردی